اندیشه روز

اینجا جاییست برای خواندن،برای آموختن، برای خندیدن ، برای...

فاقد شرح
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱/۱۸
 

 

دانشنمدان متعقدند که مغز آدما فقط به اول و آخر کملات توجه مکینه برای هیمنه که تو تونستی این رو بخونی……….

حالا بگو چند تا کمله غلط بود ؟؟؟

 
 
زندگی چیست ؟
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱/۱۸
 
 
زندگی، چیزی جز مبارزه میان عاطفه و عقل نیست.
 

 
 
خوشبختی
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱/۱۸
 
 
خوشبختی...

داشتن «دوست داشتنی ها» نیست...

دوست داشتن «داشتنی ها» است ...

 
 
 
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱/۱۸
 
 
آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می‌شوند، ببینی!

 
 
 
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱/۱۸
 
هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و مادر گفت : " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم." 
دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. 
مادر بطرف  پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. 
 آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند.
 من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: " تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟" 
 جواب دادم: " بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ " 
 او جواب داد: " من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود. "
وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید: " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم." می‌توانم بپرسم یعنی چه؟
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده؛ پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن."
او مکسی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: " وقتی که ما گفتیم آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. "
سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را عنوان کرد:
"آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است.
آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد.
آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد.
آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند.
آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی.
آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی.
آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی.
 
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت. 
نظر یادتون نره

 
 
بازم سلام
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧
 

سلام و صد سلام به خوانندگان و دوستان همیشگی ام.

 

ببخشید از اینکه چند ماهی نبودماما خبری تازه دارم:

 

منتظر وبلاگ جدید من باشید .

 

وبلاگی با محتوایی متفاوت با موضوعی جدید تازه و داغ.

 

منتظر وبلاگ جدید من باشید.

 

البته همین وبلاگم رو همراهی کنید .

 

منتظر باشید.

 

 

سوپرایز خوبی بود؟؟ 


 
 
اسکناس 100 یوروئی
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۸/٦
 

درست هنگامی است که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند.

ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود.
او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس 100 یوروئی را روی پیشخوان هتل میگذارد
و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.

صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.
قصاب اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد.
مزرعه دار، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام و سوخت میدهد.
تامین کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس 100 یوروئی را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود میبرد.
داروغه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامیکه دوست خودش

را یکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.

حالا هتل دار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است.
در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و اسکناس 100 یوروئی خود را برمیدارد

و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند.

در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است.
ولی بهر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی بهم ندارند همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با
یک انتظار خوشبینانه ای به آینده نگاه می کنند.


 
 
خودکشی
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۸/٦
 

کالین ویلسون که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف میکند:

وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم....

زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردم و مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم، و بویش به مشامم خورد، در این لحظه، ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنم درخشید..... و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درئن معده ام را ببینم. احساس اسیب ان زهر ان چنان حقیقی بود که گویی به راستی ان را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.

در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودمو امکان مرگ را مزه مزه میکردم،با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.


 
 
یکی بود یکی نبود!
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود!

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.

همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...

برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.

و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.

انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!


 
 
فرشته بیکار
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی‌ جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.

مرد کمی‌جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟

فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی‌که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی‌جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند "خدایا شکر"


 
 
زندگی همین است ...
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

در ادامه ببینید ...


 
 
گفتگو با خدا
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

در ادامه ببینید ...


 
 
تفاوت فرهنگی!
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

در مهد کودک های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یک بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

در مهد کودک های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که کل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هر کی باید به فکر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر و کار تیمی رو یاد میدن ...


 
 
نگاهی به درون خود ...
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.

دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.

این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود.
مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم، و سوالش را مطرح کرد ...

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و گفت: " شام چی داریم؟"

و این بار همسرش گفت: "مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!"

"گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیب هایی که تصور میکنیم در دیگران است در واقع در خودمان وجود دارد!"


 
 
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید ...
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

پیری برای جمعی سخن میراند...

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟


 
 
ما چه قدر فقیریم !؟
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: بله پدر!

و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!

با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!


 
 
دلقک
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.

مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی، از خیلی ها از… مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم

پزشک به مرد گفت: من کسی را می شناسم که می تواند مشکل تورا حل نمایید. به فلان سیرک برو او دلقک معروف شهر است. کسی است که همه را شاد می کند، همه را می خنداند، مطمئنم اگر پیش او بروی مشکلت حل می شود. هیچ کسی با وجود او غمگین نخواهد بود

مرد از پزشک تشکر کرد و در حالی که از مطب پزشک خارج می شد رو به پزشک کردو گفت: مشکل اینجاست که آن دلقک خود منم


 
 
داستانی از ناپلون پناپارت
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از سربازان خود جدا افتاد .

گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم  ؟

پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد زدند :  او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند .

پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟

ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جراتی از من یعنی اپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟

محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصا فرمان آتش را صادر می کنم .

سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ….. هدف …..

با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی  و سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد… ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر نفوذ به چشمان او می نگریست.

سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟


 
 
گاهی باید نشنید...
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش

بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع  او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.


 
 
مدیریت جالب
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

روزی مدیر یکی از شرکتهای بزرگ در حالیکه به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار بیکار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد.

جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنی؟»

جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.»

مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت:
«این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، ما به کارمندان خود حقوق می دهیم که کار کنند نه اینکه یکجا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.»

جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»

کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»

نکته مدیریتی:
برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمی شناسند.. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا می کنند.


 
 
جواب دندان شکن
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ... محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید


 
 
شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید...

سه ظرف را روی آتش قرار دادیم. در یکی از ظرفها هویج در دیگری تخم مرغ و در دیگری قهوه ریختیم و پس از 15 دقیقه:

هویج که سفت و محکم بود نرم و ملایم شد.

تخم مرغ که شل و وارفته بود سفت ومحکم شد دانه های قهوه در آب حل شدند و آب رنگ و بوی قهوه گرفته است. حالا فرض کنید آبی که در حال جوشیدن است مشکلات زندگیست. شما در مقابل مشکلات چگونه اید؟

مثل هویج سخت و قوی وارد مشکلات می شوید ودر مقابل بسیار خسته میشوید امیدتان را از دست داده وتسلیم می شوید. هیچ وقت مثل هویج نباشید...!

با قلبی ملایم وحساس وارد میشوید وبا یک قلب سخت وبی احساس خارج میشوید از دیگران متنفر میشوید و همواره تمایل به جدال دارید.

هیچ وقت مثل تخم مرغ نباشید…!

در مقابل مشکلات مثل قهوه باشید. آب قهوه را تغییر نمیدهد. قهوه آب را تغییر میدهد. هر چه آب داغتر باشد طعم قهوه بهتر میشود…!

پس بیایید در مقابل مشکلات مثل قهوه باشیم ما مشکلات را تغییر دهیم. نگذاریم مشکلات ما را تغییر دهد.

از طعم قهوه تان لذت ببرید…


 
 
کمربند
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت . همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد . وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... . - به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ... پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت . - فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !


 
 
مجنون و مرد نمازگزار
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

روزی مجنون از سجاده شخصی شخصی عبور می کرد. مرد نماز راشکست وگفت:مردک! درحال رازو نیاز باخدا بودم تو جگونه این رشته را بریدی؟ مجنون لبخندی زد و گفت:عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی!


 
 
الگوی شما در زندگیتان کیست؟
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٤
 

الگوی شما در زندگیتان کیست؟

 
 
تحقیقات اخیر دانشمندان حاکی از آن است که مغز انسان از روابط ریاضی برای ذخ یره علایق و احساسات استفاده می کند.
 
بدون نگاه کردن به جواب ها این تست را انجام دهید.            
 

1- یک عدد از ۱ تا ۹ انتخاب کنید.

2- آنرا در عدد ۳ ضرب کنید.
3- حاصل را بعلاوه ۳ کنید.
4- دوباره حاصل را در ۳ ضرب کنید.
5-یک عدد ۲ یا ۳ رقمی بدست آورده اید.
6-ارقام عدد خود را با هم جمع کنید (مثلا اگر  عددتان ۱۸ است ۱ را با ۸ جمع کنید)
 
 .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
 
.
.
 
.
.
.
.
 
حالا با توجه به عدد بدست آمده و لیست زیر ، ببینید الگوی شما در زندگیتان کیست.
 
 
1- انیشتین
2- نلسون ماندلا
3- جاکوب زوما
4- محمد علی کلی
5- تام کروز
6- بیل گیتس
7- گاندی
8- براد پیت
9-  محمود احمدی نژاد
10-باراک اوباما
 
می دونم ، م ی دونم چه حال داری ...
اون یه تاثیر خاصی روی مردم داره ...
یه روز هم تو می تونی مثل اون بشی ....
باور کن !
اوه راستی ...
اینقدر عددهای متفاوت رو هی امتحان نکن ...
باهاش کنار بیا ....
ظاهرا اون الگوی زندگی توست...


 
 
تیتراژ پایانی کارامون
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٢
 
مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ، تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم .

مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم ، ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن!!
 

 
 
کلوم امروز
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٢
 

در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شوید، می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت می‌کنید.


 
 
بی شرح
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٢
 

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: "دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت، شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم." در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند، امّا پس از مدتى کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده، که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد، هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: "این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!" کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: "تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگیتان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان می باشید. مهمترین رابطه ای که در زندگی میتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید، مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن ها و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است، انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است."


 
 
پدر
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٢
 

یراب دیدن به ادامه بروید ...


 
 
اگر می شد جمعیتی زمین را به جمعیت یک دهکده ی 100 نفره تقلیل داد ...
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٢
 

 _

اگر می شد جمعیتی زمین را به جمعیت یک دهکده ی 100 نفره تقلیل داد ، با یکسان نگه داشتن همه نسبت ها و درصد ها حاصل کار اطلاعاتی شبیه آن چیزی می شد که در زیر میخوانید :

57 آسیایی ، 21 اروپایی ، 14 امریکایی (شمالی و جنوبی) و 8 آفریقایی در این دهکده زندگی میکردند .

52 نفر زن و 48 نفر مرد از این عده اند.

70نفر آنها غیر سفید پوست و 30 نفر سفید پوست . 70 نفر غیر مسیحی و 30 نفر مسیحی خواهند بود .

6 نفر از این عده 59 درصد از کل ثروت جهان را در اختیار می داشتند و هر 6 نفر آمریکایی بودند .

20 نفر از آنها 80 درصد انرژی موجود را مصرف می کردند و 80 نفر هم در جایی پایین تر از سطح کنونی استاندارد مسکن زندگی می کردند .

50 نفر قدرت خواندن نداشتند و 50 نفر از سوئ تغذیه رنج میبردند.

یک نفر در آستانه مرگ و یک نفر در آستانه تولد بود .

_


 
 
سنگین ترین شکلات جهان
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٧
 

این شکلات در شیکاگو و به وزن 12000 پوند و 3 فوت ارتفاع و 21 فوت طول دارد. شامل 1200 پوند بادام ، 5500 پوند شکر ، 2000 پوند پودر شیر ، 1700 پوند کره کاکائو و... است.


 
 
عکس های رویایی پرندگان
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٧
 

 

به ادامه مطلب بروید ...

امیدوارم خوشتون بیاد...

در این عکس ها قدرت خدا را میبینیم ...

 


 
 
زیباترین پرنده گان دنیا + عکس
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٧
 

 

در ادامه ببینید ...

امیدوارم خوشتون بیاد ...

این قدرت آفرینش خداست ...

 


 
 
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٦
 

در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت :

روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند
عجب شانس بدی آوردی که اسب فرار کرد : !

روستا زاده پیر در جواب گفت
از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام ؟

و همسایه ها با تعجب گفتند ؟ خب معلومه که این از بد شانسی است

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت .
این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند : عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب
دیگر به خانه برگشت .

پیرمرد بار دیگر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟

فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسبهای وحشی زمین خورد و پایش شکست .
همسایه ها بار دیگر آمدند :
عجب شانس بدی .
کشاورز پیر گفت : از کجا میدانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسی ام ؟

چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند : خوب معلومه که از بد شانسی تو بوده پیرمرد کودن!!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدن و تمام جوانان سالم را برای جنگ در

سرزمین دور دستی با خود بردند . پسر کشاورزپیر بخاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .
همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند :
(( عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد و کشاورز پیر گفت : (( از کجا میدانید که ....؟ ))

نتیجه گیری :

همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادها را که بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشته ایم صلاح و خیرمان بوده و آ ن مسائل ، نعمات و فرصتهای بوده که زندگی به ما اهدا کرده است!

خداوند در قرآن حکیم سوره بقره می فرماید :

عَسی أَن تَکرَهوُا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم وَ عَسی أَن تُحِبّوُا شَیئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُم وَاللهُ یَعلَمُ وَ أَنتُم لا تَعلَموُنَ
چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیرشما در ان بوده وچه بسا چیزی را دوست دارید و در واقع برای شما شر است! خداوند داناست و شما نمیدانید.


 
 
ارزشمند ترین چیز
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٦
 

ارزشمند ترین بی نیازی عقل است و بزرگترین فقر کم خردی است، ترسناک ترین تنهایی خود پسندی است و گرامی ترین ارزش اخلاق نیکوست!

 

 

 


 
 
نکاتی بسیار قابل تامل درباره فقــــــر
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٦/٢٥
 

در ادامه بینید


 
 
دست انداز جاده ها
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٤
 
ناامیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده هستن
ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن
ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد
بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن
و با استقامت هر چه تمامتر به راهت ادامه بده!
البته امیدوارم  راهنمایی رانندگی متوجه باشن که این یه مثال بود.نیشخند
حالا شما اون قسمت رد کردن دست انداز با استقامت هرچه تمامتر رو خیلی جدی نگیرچشمک

 
 
چرا مادرمان را دوست داریم؟
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/٢٤
 

چرا مادرمان را دوست داریم ؟ متفکر


 
 
دنیای زیبای ما
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٢
 

سلام به خوانندگان عزیز  .

امیدوارم از مطالب این وبلاگ لذت برده باشید .

در این مطلب عکس هایی از زیبایی نعمت های خدا گذاشتم .

برای دیدن به ادامه مطلب بروید.


 
 
راز های یک عدد عجیب
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٢
 

یک نفر از اساتید دانشکده شهر آتن پایتخت یونان چندی پیش عددی را کشف کرد که خصایص عجیبی دارد. آن عدد:142857 میباشد.

 

لطفا برای دیدن بقیه ی مطلب بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید.لبخند


 
 
کلام روز
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٢
 
مادام "آنیستا" به سراغ دکتر "برگمن" رفت و گفت: "نمی دانم چرا همیشه افسرده ام و خود را زنی بد بخت می دانم. چه دارویی برایم سراغ داری آقای دکتر؟" دکتر "برگمن" قدری فکر کرد و سپس گفت: "مادام تنها راه علاج شما این است که پنج نفر از خوشبخت ترین مردم شهر را بشناسی و از خانه هر کدام آنها یک تکه سنگ بیاوری، به شرط اینکه از زبان آنها بشنوی که خوشبخت هستند." زن رفت و پس از چند هفته به مطب دکتر برگشت، اما این بار اصلاً افسرده نبود. او به دکتر گفت: "برای پیدا کردن آن پنج نفر، به سراغ پنجاه نفر که فکر می کردم خوشبخت ترینها هستند رفتم، اما وقتی شرح زندگی همه آنها را شنیدم، تازه فهمیدم که خودم از همه خوشبخت تر هستم!" نوشته رومن کادک
 
 
لطیفه ای که کل جهان اینترنت را برانگیخت‏!
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥
 

چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در برداشت - ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر است :

مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف آنها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و میگوید :< تو یک قهرمانی >
فردا در روزنامه ها می نویسند :
یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد
اما آن مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم
پس روزنامه های صبح می نویسند:
آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد .
آن مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم
از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی
< من ایرانی هستم >
فردای آن روز روزنامه ها این طور می نویسند :
یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت!!!

 

 

 


 
 
اندیشه ها و اندرز ها
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٥
 

اندیشه ها

 

اندیشه دریایی است که مروارید آن فلسفه و فرزانگی است .

برمکی

 

حتما روی ادامه مطلب کلیک کنید


 
 
اندیشه ها
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٢
 

گذشت زمان بر آنها که منتظر میماند بسیار کند ،

بر آنها که می هراسند بسیار تند،

بر آنها که زانوی غم بغل میگیرند بسیار طولانی،

وبر آنها که به سر خوشی می گذرانند بسیار کوتاه است .

اما ، بر آنها که عشق می ورزند ،

                              زمان را آغاز و پایانی نیست. 

ویلیام شکسپیر

 

برای دیدن ادامه جملات بزرگان روی ادامه مطلب کلیک کنیدلبخند


 
 
عتیقه فروش
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٢
 

عتیقه‌فروشی، در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد.

دید کاسه‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه در آن آب می‌خورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد.

لذا گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری! آیا حاضری آن را به من بفروشی؟ رعیت گفت: چند می‌خری؟ گفت: یک درهم.

رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه‌فروش داد و گفت: خیرش را ببینی. عتیقه‌فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه‌اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی.

رعیت گفت: امکان ندارد! من با این کاسه تا به حال پنج گربه فروخته‌ام. کاسه ام فروشی نیست.


 
 
هوشمندانه سوال کنید
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٥/٢٢
 

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش می پرسد:

«فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟

دوستش جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟»

جک نزد کشیش می رود و می پرسد:

جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن » هستم، سیگار بکشم

کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.

جک نتیجه را برای دوستش بازگو می کند…

دوستش می گوید: تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.

او نزد کشیش می رود و می پرسد: آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم؟

کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً !


 
 
بهار
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٧
 

هر روز که از مدرسه می آمد روی سنگ بزری مینشست و با دسته ی کیفش بازی میکرد. انتظار میکشید. انتظار قطاری که  رد شود ،مسافرها را ببیند و برایشان دست تکان دهد.

مسافر ها پشت پنجره ی قطار می ایستادند و برای دخترک دست تکان میدادند. قطار تلق تلوق میکرد و میگذشت.

چهره ها و دست ها در پشت پنجره ها در خطی تند محو میشدند. یک لحظه فقط یک لحظه آن ها را میدیدو دیگر هیچ قطار و دست ها و چهره ها در پیچ کوه ها گم میشدند. با تهمانده ی خاطره ای گذرا به خانه و روستا می آمد.

یک روز پسرکی که پیراهن آبی داشت و موهایش در باد تند قطار آشفته بود ، از پنجره ی قطار برای دخترک دست تکان داد و برایش آلوچه ای رسیده و بزرگ انداخت . دخترک مانده بود که آلوچه را نگاه کند یا پسرک را .آلوچه تو هوا ، توی باد چرخید و چرخید و پشت سر دختر افتاد.

دختر هرچه گشت آلوچه را پیدا نکرد . آلوچه توی علف ها و گلهای ریز وحشی گم شد .

دختر با خاطره یصورت خندان و موهای آشفته ی پسر به خانه آمد .

صدای هی هی پسر در گوشش ماند . قطار سوت زنان صدا را برد .

دختر میدانست اورا دیگر نمیبیند ، اگر میدید میگفت :آلوچه ات را گم کردم یکبار دیگر برایم آلوچه پرت کن.

دختر هر روز به یاد پسر و آلو چه ی گمشده بود . همه ی خاطره ها از قطار و مسافر ها پاک شده بود و پاک میشد ، اما این یکی مانده بود.

روزی که دختر مادر شده بود پشت پنجره ی قطار ایستاد . بچه اش را در بغل داشت . سالها بود که از آن روستا رفته بود .

مادر نگاه کرد سنگ را ندید . سنگی که روزگاری رویش مینشست ، لای درخت های آلوچه گم شده بود .

درخت ها غرق گلهای ریز و سفید و صورتی بودند ، مثل عروس .

 

 

 

برگرفته از کتاب ( پلو خورش ) اثر هوشنگ مرادی کرمانی


 
 
گلواژه های ناب و پرمعنای زندگی
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٥/۱٤
 

سازنده ترین کلمه گذشت است
آن را تمرین کن

پرمعنی ترین کلمه ما است
آن را به کار بر

عمیق ترین کلمه عشق است
به آن ارج بده

 

امیدوارم تا این لحظه از کلمات لذت برده باشید .

برای دیدن بقیه ی جملات بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید.  با تشکر


 
 
خیلی قشنگه اگر بدانی...
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩
 

عاشق شدن آسان است، اما ادامه آن هنر است

دوست هرکه باشد، نسخه دوم خودت است

نمی توان جلوی پیری را گرفت، اما میتوان روح جوانی داشت

هر جا که باشی دوستانت دنیای توهستند

بالا رفتن سن حتمی است، اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد

خنده کوتاهترین راه بین دوستان است

عمر سالهای گذشته نیست، سالهایی است که از آن زندگی کردی

عشق زندگی را نمی چرخاند، اما انگیزه ای است برای زندگی

وقتی  جایی داری که بروی یعنی خانه داری ووقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری

بزرگترین لذت زندگی داشتن دوست صمیمی است

اگر از چیزی لذت بردی دیگران را شریک ساز

زیبا است که ببینیم کسی میخندد و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای


 
 
هیچ مانعی را باور نکن
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩
 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب‌زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند، در زندان بود!

پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می‌شد. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی ... دوستدار تو پدر

پس از چند روز پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.

صبح روز بعد 12 نفر از مأموران اف.بی.آی و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را برای یافتن اسلحه ها شخم زدند بدون این‌که اسلحه‌ای پیدا کنند.

پیرمرد بهت‌زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟

پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.


 
 
چیستان سرکاری
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٠
 

چیستان های طنز می باشند که به ظاهر سخت هستند ولی خیلی آسان و سرکاری هستند!

 


1- چطوری یک زرافه را در یخچال بگذاریم؟




ابتدا در یخچال را باز میکنیم. سپس زرافه را در یخچال میگذاریم و در را میبندیم.





۲-چطور یک فیل را در یخچال بگذاریم؟

(یه کم فکر کن)






نه اشتباه گفتی. اول در یخچال رو باز میکنیم زرافه رو میزاریم بیرون سپس فیل را داخل یخچال میگذاریم.





۳- چگونه فیل را داخل ماشین بگذاریم؟





فیل را از یخچال بیرون بیرون می آوریم و در ماشین میگذاریم.





۴- شیر شاه یک جلسه میزاره همه ی حیوونها رو دعوت میکنه . همه میان به جز یه نفر. اگه گفتی کیه؟




فیل. چون هنوز تو ماشینه






۵- چند نفر میخوان از یه رودخانه پر از تمساح شناکنان برند اون طرف.اونها به سلامت میرند اون طرف.اگه گفتی چرا تمساحها نخوردنشون؟



چون تمساحها رفته بودند جلسه ی شیر شاه.






۶-اگه گفتی به یه کرم سبز که سنگ میخوره چی میگن؟



کرم سبز سنگ خوار








۷-یه نفر تو سرش یه چیز سبز میبینه که سنگ می خوره شبیه کرم هم بوده. اگه گفتی چی بوده؟



نه کرم سبز سنگ خوار نبوده چون کرم سبز سنگ خوار رفته جلسه شیر شاه.اون مرد خیالاتی شده.




۸-جلسه شیر شاه تموم شد. ولی همه حیوونها یه جا جمع شدند میدونی چه اتفاقی افتاده؟



فیله که سوار ماشین شده بود تصادف کرد و مرد. حیوونها براش ختم گرفتند


 
 
تست هوش جالب و سخت
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٠
 

اول اینو بخون

فرض کن این عکس تو توی آفریقاست و تو با یه طناب به درخت وصل شدی و مثل لنگر کشتی تو هوا معلق هستی

یه شمع هم به آرومی داره طناب رو می سوزونه
و یه شیر هم اون زیر واستاده تا تو بیفتی و شیره ناهارشو بخوره
و تا زمانی که طناب سالم باشه تو هم زنده هستی ، کسی هم نیست که بهت کمک کنه
تنها راه اینه که شیر رو متقاعد کنی که شمع رو خاموش کنه...

 


 
 
طنز اندر طنز 2
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٠
 

چرا زنبورها وقتی انسانی را نیش میزنند، میمیرند؟

الف) به خاطر عذاب وجدان.

ب) حتما میخواهند خودکشی کنند.

ج) میخواهند درس عبرتی باشد برای انسان ها .

د)خوشی زیاد میزند زیر دلشان!

خندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخندهخنده

چرا مورچه ها نمیخوابند؟

الف)تا در هنگام شب غذا جمع آوری کنند.

ب)برای اذیت و آزار کسانی که با دهان باز میخوابند.

ج)تا سوسک های مرده را غافلگیر کنند.

د)چون شبانه روزی کار میکنند. 

 قهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه

 

_حتما منتظر سوال های طنز بعدی ما باشید _نیشخند


 
 
چنگیزخان مغول و شاهین پرنده
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۸
 

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و ظرف نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن ظرف مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.

اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

منبع: سایت پند آموز


 
 
طنز اندر طنز
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/۱٤
 

چرا ماهیها موقع خواب چشمها یشان را
نمیبندند؟
الف) چون میخواهند خوابشان را واضحتر ببینند.
ب) چون میخواهند خوابِ آب را ببینند.
ج) یک لحظه غفلت، یک عمر پشیمانی!
د) ماهیاند دیگر! چیکارش داری؟

....

....

تبدیل به آدم مهمشدن یعنی چه؟
الف) یعنی که زیرت خط بکشند، بعد توی امتحان بیایی.
ب) همه تشویقت کنند، بعد پیشانی ات خیس عرق شود.
ج) نمیدانم. سؤال بعدی را بپرس؛ حتماً بلدم.
د) هرچه بابام بگوید.

....

....

بهترین راه برای شکار خرگوش کدام است؟
الف) برایش لالایی میخوانی تا خوابش ببرد. بعد خیلی
راحت میروی و برش میداری.
ب) صدای هویج درمیآوری تا بیاید طرفت.
ج) فراموش کردن روز قیامت.
د) این سؤال سه گزینه ای است.

....

....

منتظر سوال های طنز بعدی باشیدلبخند


 
 
ورژن جدید داستان روباه و کلاغ
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/۱٤
 

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست.
روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت:
ای وای تو اونجایی، می دانم صدای معرکه ای داری!چه شانسی آوردم!
اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان ...
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت:
این حرفهای مسخره را رها کن اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.
روباه گفت:
ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، *اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم
کلاغ گفت:
باز که شروع کردی اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند.
روباه دهانش را باز باز کرد.
کلاغ گفت :
بهتر است چشم ببندی که نفهمی تکه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت :
بازیه ؟ خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .
خلاصه ... بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد :
بی شعور ، این چی بود
کلاغ گفت :
کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تفاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد!

 

منبع: www.asriran.com


 
 
به یاد داشته باش که...
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/۱٤
 

- آنان که تجربه های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار اشتباهند.

- از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می روند تنها کسانی که با خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند.

- پیچ های جاده آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی.

- وقتی به چیزی می رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته ای.

- آدم های بزرگ شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند.

- آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند.

- گاهی خوردن لگدی از پشت برداشتن گامی به جلو است.

- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.

- هرگاه با آدم های موفق مشورت کنی شریک تفکر روشن آنها خواهی بود.

- وقتی خوشبخت هستی که وجودت آرامش بخش دیگران باشد.

- همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسی، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضاء کن که بتونی پاش بایستی.

- هرگاه نتونستی اشتباهی رو ببخشی اون از کوچکی قلب توست، نه بزرگی اشتباه.

- عادت کن همیشه حتی وقتی عصبانی هستی عاقبت کار را در نظر بگیری.

- آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهایی را که باز می شوند نبینی.

- کسی که برای آبادانی می کوشد جهان از او به نیکی یاد می کند.

- نتیجه گیری سریع در رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است.

- اگر می خواهی اعمالت مورد پسند خدا باشد، در سختیها از خودت بگذر، دیگران را قربانی نکن.

- از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کنی.

- دوست برادری است که طبق میل خود انتخابش می کنی.

- لیاقت محبت و مهربانی دیگران را داشته باش.

 


 
 
تاجر آمریکایی و ماهیگیر مکزیکی
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٤/۱۳
 

یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!

از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟

مکزیکى: مدت خیلى کمى !

آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟

مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه !

آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟

مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه‌هام بازى میکنم! با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده میچرخم! با دوستام شروع میکنیم به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى ماهیگیرى دارى !

مکزیکى: خب! بعدش چى؟

آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به مشتریها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى... بعدش کارخونه راه میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى... این دهکده کوچیک رو هم ترک میکنى و میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى ...

مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟

آمریکایى: پانزده تا بیست سال !

مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟

آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى داره !

مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى کوچیک! جایى که میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات بازى کنى !با زنت خوش باشى! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

منبع:www.asriran.com


 
 
برادر...
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٤/۱۳
 

شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود" شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون امد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزند و ان راتحسین می کرد"پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید:این ماشین مال شماست" اقا؟ پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است.پسر متعجب شد وگفت:منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری "بدون اینکه دیناری بابت ان پرداخت کنید"به شما داده است؟ اخ جون " ای کاش...؟

البته پل کاملا واقف بود که پسر چه ارزویی می خواهد بکند" او می خواست ارزو کند که ای کاش او هم یک همچون برادری داشت" اما انچه که پسر گفت:سر تا پای وجود پل را به لرزه در اورد:ای کاش من هم یک همچو برادری بودم"

پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه انی گفت: دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟

"اوه بله دوست دارم"

تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل برگشت و با چشمانی که از خوشحالی برق می زد گفت:"اقا می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید: او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز هم در اشتباه بود... پسر گفت: بی زحمت اونجایی که دوتا پله داره نگهدارید.

پسر از پله ها بالا دوید" چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید. اما دیگر تند وتیز بر نمی گشت"او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد: "اوناهاش جیمی"می بینی؟درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم "برادرش عیدی بهش داده و دیناری بابت ان پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد...

اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو همان طوری که همیشه برات شرح میدم ببینی"

پل در حالی که اشکهای گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسر بچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند" برادر بزرگتر با چشمانی براق و درخشان کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

 

منبع : http://www.asriran.com

 


 
 
پیر مرد و پسر
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٤/۱٠
 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد…

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند…

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید .زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.


 
 
ساده ترین جواب!
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٥
 

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم .

هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟

واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که ماه در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد.

از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در موازات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون تو بی فکری بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که چادر ما را دزدیده اند!!!


 
 
سنجش
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٥
 

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»


 
 
چهار اصل
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٥
 

از عالمی پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟

گفت : چهار اصل

1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم.

2- دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم.

3- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم.

4- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم.


 
 
16 دانستنی جالب
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/٥
 

1-تنها غذایى که فاسد نمى شود عسل است.

2-هر انسان در سال بیش از ده میلیون بار پلک مى زند.

3-وزن مغز انسان دو درصد وزن بدن است ولى 25 درصد اکسیژن بدن را مصرف میکند.

4-ضربان قلب قنارى 1000 بار و فیل 27 بار در دقیقه است.

5-در یک سانتىم تر پوست شما، دوازده متر عصب و چهار متر رگ و مویرگ وجود دارد.

6-نود درصد برف هواست.

7-عروس دریایى حتى بعد از مُردن نیز میتواند نیش بزند.

8-ظروف پلاستیکى پنجاه هزار سال طولظروف پلاستیکى پنجاه هزار سال طول
م ىکشد تا تجزیه شوند.
9-نور میتواند دور کره ی زمین را در یک ثانیه 7/5 بار طی کند.

10-هیمالیا؛ یعنى خانة برف.

11-درجنگ جهانى دوم 56میلیون نفر کشته شدند.

12-ناخنهاى دست چهار برابرناخنهاى پا رشد مى کنند.

13-سرعت قطر ههاى آب که هنگام عطسه از بینى خارج م ىشود، 120 کیلومتر در ساعت است.

14-اگر بتوانید با سرعت نور حرکت کنید. هرگز پیرنمى شوید.

15-گربه ها مزه شیرینی را نمیفهمند.

16-یک تکه کاغذ را بیش از نه بار نمیتوان تا کرد.

 

 


 
 
پیرمرد و صندوق صدقات
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱
 

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می‌کند، منصرف شد!!!


 
 
چیزی برای نگرانی وجود نداره
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱
 

فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه سالمی یا مریضی. اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی؛ اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه دست آخر خوب می شی یا می میری. اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه به بهشت بری یا به جهنم. اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی که وقتی برای نگرانی نداری! پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!! امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی


 
 
شاگرد زیرک و استاد!
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱
 

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند: آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد" استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست, خدا نیز شیطان است!" شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ " شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند. مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟" استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد" شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد." در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟" زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست." و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید. نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش چیزی نبود جز ، آلبرت انیشتن !


 
 
موش و دوستان بی تفاوت
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱
 

موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد. چند روز بعد ، ماری درتله افتاد و زن خانه را که به سراغش رفته بود گزید؛ بازماندگان ازمرغ برایش سوپ درست کردند، گوسفندرابرای عیادت کنندگان سربریدند؛ گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و تمام این مدت موش در سوراخ دیوار می نگریست ومی گریست.


 
 
آبدارچی شرکت مایکروسافت
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱
 

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد. مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت. او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم


 
 
دانه ای که سپیدار بود
نویسنده : محمد مهدی اسماعیلی - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱
 

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود. دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: من هستم، من این جا هستم. تماشایم کنید. اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد. دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی. خدا گفت: اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی. دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند. سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.